داستان سه شنبه ي خيس از بیژن نجدی
سهشنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچهای میگذشت که همان پیچوخمِ خوابها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، میبارید. پشت پنجرههای دو طرفِ کوچه، پردهای از گرمای بخاریها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته میداد.
ملیحه سرش را تا چشمهای آرایش نکردهاش در چادر فرو برده بود و
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 20:4 توسط شیرانی- خانجانی
|